حالا بهار نزدیک است و تو آنقدر دوری که هزار سال دویدن هم مرا به تو نمیرساند بابا... کاش میشد که بیایم آنجا، آنجا که خوابیدی، بیدارت کنم و با هم به خانه برگردیم.
دلم خیلی برات تنگ شده، خیلی... انقدری که گاهی فکر میکنم میخواد بترکه و از قفسه سینهم بزنه بیرون. دلم برای بوی موهات، بوی تنت، صدات، صورتت، شونههات و رنگ چشمات که تو آفتاب یه جور قشنگی بود، تنگ شده.
می خواهم آب شوم در گستره افق، آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود. می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم... حس می کنم و می دانم! دست می سایم و می ترسم! باور دارم و امیدوارم که هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد...